این متن صرفا ادبی است.

نویسنده: محمد ساعتچی – 7/7/98

پاییز چند سال از هزار سال، بی توست؟ برگ‌های سبز از نیامدنت سپید که نه، زرد شدند و ریختند. پاییز هزار ساله‌ی افسانه‌های هزار و یک شب، در کدامین زمستان، زمین گیر برفی انبوه شده‌ای که چنین نبودنت، سرد است؟!

پاییز از روزی که در فلان بهار رقصیدی و باران بهاری بر سرت شاباش ریخت، همان سالی که تابستان، گرمای وجودت را تاب نیاورد و به جان خریدش و داغ شد، رنگ رخسار و گیسوانت را به عاریه گرفت و خویش را زینت داد و شد پادشاه فصل‌ها…

ای پادشاه رنگ‌های همه مست، در کدامین پاییز اسیر برف‌های زمستانی شدی که با شعله‌ی هزار هیزم، سردی نبودنت را گرم نمی‌کند؟ چنان نیستی که من در چهارفصل سال، تابستان و زمستانم. گیسوانت را باد، دزدید و در هر وزشش، تار گیسوانت را دور گردنم می اندازدش و نفسم را میگیرد. من هر بار با هر وزش میمیرم و هربار با عطر گیسویت، باز، جان میگیرم…

برق چشمانت را در هر رگبار بهاری میبینم و اشک جاری از نبودنت را در هر باران پاییزی می بارانم. چه ساده انگارند مردمان! خبر از فصل‌های بی تو ندارند.

پادشاه فصل‌هایم، در این پاییز، دستم را بگیر و جانم را به زمستان ببر. خواب زمستانی میخواهم تا شاید در بهاری که چشم‌هایم باز شد، جانم به دیدارت جان گرفت.تاب نبودن و دیدن عاریه‌های تو در این فصل‌ها، دردآور که نه، مرگ آور است. در آن روز و آن سال، یقینا دیگر پاییز، پادشاهی نخواهد کرد و خویش با دستانش، تاج را بر سرت میگذارد. ای پادشاه فصل ها، تو!