صفحه اول
تماس
تنظیمات اشتراک
خروجی RSS
من در توئیتر
من در یوتیوب
من در فیسبوک

اخبار و نوشته ها / متون ادبی

چاپ
اشتراک گزاری در توئیتر
اشتراک گزاری در فیسبوک
می پسندم: [0]
اردیبهشت چ 19, 1397

میدان کارزار بر گستره‌ای سپید، پوشانده شد. او بود و یک لشگر، آن‌ها.

شمشیر را از نیام برکشید و چشم بر چشم بی‌کرانه‌ای دوخت.

بادی می‌وزید و درختی نمی‌رقصید. تنها صدای غارغار کلاغ‌ها، نوید یک رزمی مبهم می‌دادند.

نگاهی بر بالا انداختم. آسمان، بی‌کران چون همیشه و حال باید در قطعه‌ای سپید، خون و خون‌ریزی شود.

شمشیر را از نیام برکشیده و نفس در سینه حبس کردم.

خطوط در ذهنم شروع به رقصیدن کردند. چاووشی میخواند کسی از نزدیکی دور.

سکوت حاکم شد.

شمیر به جوهر آغشته شد و نبرد آغاز گردید.

گاه خطوط  منحنی، قائم‌ها را حلق آویز کردند و گاه قائم، گردی را راست کرد.

در افتادند بر جان هم.

نود درجه بر سی توفیق داشت و جایی شصت به اندی. بزمی به راه شد، رزمی به پا شد،

گویی ستارگان به تسخیر شمشیرها، زمین گیر پهنه‌ی سپید کاغذ می‌شدند.

رقصیدند و جنگیدند و ناگه...

باز سکوت، سکوت، سکوت....

طرحی نو در انداخته شد.

شعری نو سروده شد.

خطوط نامتناهی در انتهایی آرام گرفتند.

فضایی نو خلق شد. شعری تازه.

اینجا، انسانی خواهد خندید، خواهد گریست، خواهد زیست، خواهد رفت.

خودنویس را در نیام ، آرام کردم. داستانی جدید روایت شد.

زندگی معمار، آرام ندارد. هیجان دارد.

نوشته: محمد ساعتچی یزدی - 19 اردیبهشت 97

برگشت - بالای صفحه

اخبـار مهم

دسته بندی مطالب

جدیدترین اخبار

جدیدترین نظرها