Ana Sayfa
İletişim Kur
Hesap Ayarları
RSS
Beni Twitter
Beni  Youtube
Beni Facebook

Hikayeleri / گاه نوشته

Baskı
Twitter Payı
Facebook Payı
Sevmek: [0]
تیر ش 16, 1397

امشب به کافه ای که قبلا زیاد میرفتم، مراجعه کردم جهت دیدار با عزیزان. مدت ها بود که آنجا نرفته بودم. چقدر جالب بودهمه چیز. آب از آب تکان نخورده بود. تمام 4 سال، مثل برق از پیش چشمانم گذشت. چقدر جالب ورق بر میگردد. چقدر جالب چهره ها نمایان می شود و چقدر جالب سرنوشت دست مهربانش را بر روی سرت میکشد. حقیقتا این دنیا، قاعده و قانونی دارد. چقدر امشب، این کافه برایم حس خوبی داشت. انگار گَرد همه ی تیرگی ها از روی میزها و صندلی ها پاک شده بود. همه چیز میدرخشید.

Geri - Üst